تبليغاتX
تعطیلات...

یک جوان نوزده سال با گل دقایق پایانی خود و در حالی که یوونتوس بوفون را درون دروازه خود نمی دید موفق شد گل برتری میلان را به ثمر برساند تا میلان به زحمت از سد یوونتوس بگذرد و فاتح جام برلوسکونی شود.بازی در حالی شروع شد که دو تیم میلان و یوونتوس هر دو با ترکیب نسبتا کامل وارد میدان شده بودند و از تمامی ستارگان خود استفاده کرده بودند.گلزنی در این دیدار را اینزاگی بازیکن اسبق یوونتوس شروع کرد و در دقیقه 29 موفق شد اولین گل این بازی را وارد دروازه یوونتوس و جیجی بوفون کند.یوونتوس پس از این گل جریان بازی را در دست گرفت و موفق شد دو بار توسط ندود و دل پیرو در دقایق 40 و 67 به گل دست پیدا کند و یوونتوس تیم برتر میدان بود اما این پایان کار نبود و میلان بلافاصله با گل دقیقه 68 سیدورف بازی را به تساوی کشاند.بازی به صورت مساوی در دقایق پایانی در جریان بود که دشام دست به تعویض زد و بوفون را از بازی خارج کرد و به جای ان میرانته وارد بازی شد.تنها 4 دقیقه به پایان بازی زمان باقی مانده بود که یک بازیکن نوزده ساله به نام Aubameyang که از دقیقه 81 وارد بازی شده بود موفق شد گل برتری میلان را به ثمر برساند و این دیدار با نتیجه 3-2 به نفع میلان به پایان رسید تا میلان قهرمان جام برلوسکونی شود.

ترکیب دو تیم :

Milan: Kalac (Fiori 46); Cafu (Simic 46), Bonera, Maldini (Darmian 69), Jankulovski; Gattuso, Pirlo, Brocchi (Aubameyang 81); Seedorf; Inzaghi (Ricardo Oliveira 78), Gilardino (Gourcuff 46) Juventus: Buffon (Mirante 81); Birindelli, Boumsong (Zebina 43), Chiellini (Kovac 15), Balzaretti; Palladino (Bojinov 66), Zanetti (De Ceglie 46), Paro, Nedved; Del Piero (Venitucci 87), Trezeguet (Zalayeta 46)

باختیم اما عیبی نداره...

فقط یووه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:27  توسط شایان | 
سلام!

چطورین؟

۱.ممنون بابته تبریکاتون!دسته همتون درد نکنه!

۲.این چند روزخیلی خوش گذشت.همه تحویلم می گرفتن و اینا...

۳.واسه اولین بار ۵ شنبه قبل سر امتحان از اینکه با همه ی پرسنل مدرسه دوستم و همشون منو می شناسن سود بردم!!!!!! آخه مراقبمون با من آشنا  بود و همه ی جوابا رو بهم رسوند(دلتون بسوزه)!

۴.چه اشکالی داره آدم با همه ی مردم صحبت کنه و باهاشون آشنا بشه؟(آخه آرین همیشه می گه اینکار رو نکن.می گه تو با مامور شهرداری هم حرف می زنی و شوخی می کنی و اینا) خوب قتل که نمی کنم!مدلمه!

۵.دیروز کارنامه میان ترم گرفتم نمره هام خوب بود ولی حقم پایمال شد(نمره اهمیت نداره)!

۶.دیگه چیز خاصی به ذهنم نمی رسه!

۷.فعلا...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 16:30  توسط شایان | 

می خوام بگم

تولدمه!

 

Happy birthday

dear

 shayan!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 17:5  توسط شایان | 
یک سال دیگه از عمر اینجانب گذشت(البته ۱۲ روز مونده)!

خوب تو این یه سال خیلی کارا کردم...خیلی اتفاقا تو زندگیم افتاد...

الان که فکر می کنم می بینم خیلی موقعیت ها تو زندگی رو از دست دادم اما خیلی چیزای با ارزش رو هم به دست آوردم.

یکی از خصوصیات خوب من اینه که هیچ وقت حسرت گذشته رو نمی خورم...به نظر من خوبه.

اما آینده...

خوب اصلا این حرفا رو بی خیال!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی تولد آقای میرزایی...آرین...کیقب...مامانم!...که تو این ماه بود رو تبریک می گم !

کوتاه نوشتم حوصلتون سر نره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 8:8  توسط شایان | 
تا حالا شده فکر کنی آخرش چی می شه؟

آخر زندگیتو میگم.

آدم موفقی می شی؟

تا حالا شده از خودت بدت بیاد؟

تا حالا فکر کردی چه جور آدمی هستی؟

...

از نظر من آدما سه دسته اند:

۱.هدف دار!

۲.نصفه و نیمه یه چیزایی تو ذهنشون هست!

۳.از دم تعطیل!

تا حالا فکر کردی جزو کدومشونی؟

...

-تا حالا به مرگ فکر کردی؟

-آره من فکر کردم.

-دوس داری چقدر زندگی کنی؟

-نمی دونم.

-یعنی چی نمی دونی؟

-یعنی نمی دونم چی پیش میاد.بعضی وقتا از ته دل آرزو می کنم که بمیرم ولی بعضی وقتا دوس دارم زندگی کنم.

...

-هدفت از زندگی چیه؟

-یه کسی بشم که دیگران از من بدشون نیاد.

-مگه الان بدشون میاد؟

-از خودشون بپرسید من چه می دونم!

...

این سوالا رو مغزم از قلبم پرسید.داشتم درباره آدما می گفتم:

۱.دسته اول:به یه چیزی علاقه دارن.اونقدر تلاش می کنن تا بهش برسن.اینجور آدما هم دو دسته میشن اونایی که به هدفشون می رسن و اونایی که نمی رسن.

دسته اول از دسته اول:آدم موفق!

دسته دوم از دسته اول:اگه بهشون توجه نشه سرنوشتشون از دسته سوم(تعطیلیون) هم بد تر می شه.بعضیا افسرده می شن...زندگیشون تلخ می شه...خود کشی!

۲.دسته دوم: به نظر من ۷۰ درصد از مردم جزو این دسته اند.یعنی خیلی چیزا تو ذهنشونه ولی نمی دونن آخرش می خوان چی کار کنن.این جور آدما هم دو دسته می شن.یه عده میشن آدم موفق(حدود ۴۰ درصد).یه عده هم می شن جزو تعطیلیون(حدود ۵۵ درصد)

۳.دسته سوم:آدم فاسد!یعنی هیچ وقت به آینده فکر نمی کنن.همیشه فکر اینن که در حال حاضر از زندگی لذت ببرن.

...

 وقتی فکر می کنم می بینم دوس دارم به خیلی جاها برسم... به نظر تو می رسم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 17:51  توسط شایان | 
سلام

چطورین؟

الان که دارم این پست رو می نویسم خیلی شارژم البته یکی ۲ ساعت پیش اتفاقاتی افتاد که باید دپرس باشم ولی شارژم

این روزا مدرسه خوش می گذره هابه من که بد نمی گذره

امروز ورزش داشتیم مربیمون آقای قلی پور هستند.انقدر امروز سر زنگ ورزش خندیدیم که نگوووووووو حالا بماند چرا!

اما بذارین یه سری دیگه از خصوصیات ۹۰۰ تومان رو براتون بگم:

مقدمه:آقای ۹۰۰ تومان یه ناظم جدید هستن که روشون نمی شه زیاد به بچه ها گیر بدن!فقط وقتی زنگ می خوره میان بهمون میگن که بریم سر کلاس!پارسال مسیولیت اینکار بر عهده کس دیگری بود که بابتش روزی ۱۰۰۰ تومان می گرفتن.پس از یک سال آقای جعفری مدیر محترم دبیرستان علامه حلی تهران وابسته به سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان(سمپاد) به این نتیجه رسیدن که مبلغ یک هزار تومان بابت اینکار زیاده و طبق برآوردهایی که آقای مقدسی انجام دادن با کاهش ۱۰۰ تومان از این مبلغ حدود ۲۵۰۰۰ زوج جوان صاحب خانه و زندگی می شوند(آقای مقدسی استاد این بر آورد ها هستن که با کاهش چنین مبالغی می توان هزینه را صرف چه اموری کرد).حالا ایشون هم چون با مبلغ ۹۰۰ تومان موافقت کردند به آقای ۹۰۰ تومن معروف شدن!

از خصوصیات بارز ایشون روشنفکریشونه آخه خداییش روشنفکرن!

فعلا دیگه چیزی برای گفتن ندارم! نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:16  توسط شایان | 
با عرض سلام و خسته نباشید!

می بینم که همه از درس و مشق نالانید...بابا منم یه روز پشت همین نیمکت ها بودم...بذار یادم بیاد کی بود...آهان ۲ ساعت پیش بود...فردا هم دوباره میرم پشت نیمکت...بی مزه خودتی خیلی هم تیکه با مزه ای بود.(به استثنای شما که بزرگترید)

ولی خداییش انگار اونوره مرز با این ور خیلی فرق می کنه...اینوره نیمکت و اونورو می گم دیگه!!!!!! آخه معلما میگن.اما معلمامون امسال خیلی بهتر از پارسالن.اما کلاسی که توش افتادم خیلی بده...خیلی ببخشیدا ولی ۸۵ درصد از بچه ها چت(یه چیزی تو مایه های منگول)می زنن.برید از عماد بپرسید...

راستی یه خبر:مبصر شدم!!!!!! انقذه مبصری خوفهههههههههههه! ولی مسیولیتش زیاده!ولی در کل بد نیس...تازه با آقای رمضانی و آقای خواجوی هم جوهر شدم...

وای خدای من(برگرفته از جملات مونا)!چقدر امروز کار دارم...چقدرم خسته ام.

چند وقت پیشا با یکی از دوستان هیربد آشنا شدم شیطان پرسته!!!!!!!!!!! تازه خیلیم ترسناکه!کمک...  آخه هیربد تو این دنیا کسه دیگه ای نبود باهاش دوست شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه وضعشه؟؟؟

یه شخص جدیدی که امسال قدم رنجه فرمودند و به مدرسه ما اومدن...کسی نیستن جز آقای

۹۰۰ تومن!

خیلی شخصیت جالبی دارن!تازه بیرون از مدرسه هم تی شرت آستین کوتاه استرچ می پوشن هیکل میکل و میندازن بیرون...(اینو به هیربد گفتن).قضیش اینه که وقتی زنگ می خوره میان از ما خواهش می کنن که بریم سر کلاس...

یه جدیدیه دیگه هم داریم: آقای نیکبخت-معدنچی...هیکل و مو نیکبخته صورت معدنچی!

اما ۹۰۰ تومن یه چیز دیگس...

خوب دیگه برم سر کارو زندگی.ای وای خدا مرگم بده بچم رو گازه!!!!!!!!!!!!!!

نظر بدیدااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 16:40  توسط شایان | 
سلام

الان که این پست رو می نویسم یه هفته مونده...یه هفته مونده به آغاز سال تحصیلی ۸۵-۸۶ . دوباره باید صبح ها زود از خواب پاشیم بریم به مدرسه. مدرسه جایی که می ریم درس به خونیم تا شاید در آینده یه آدم مفیدی شدیم. خدا رو چه دیدی یه وقت دیدی ما هم یه دکتری مهندسی چیزی شدیم.این آرزوی هر کسی می تونه باشه...من الان تقریبا ۱۶ سالمه.این ۱۶ سال عین برق اومد.روزا خیلی سریع سپری می شه.یادش بخیر ۹ ساله پیش بود که یه روز مونده به اول مهر که داشتم می رفتم اول ابتدایی با مامانم رفتیم مدرسه واسه جشن شکوفه ها.الان که عکسای اون روز و می بینم خندم می گیره که چقدر کوچولو بودم. انگار همین دیروز بود. باورم نمی شه که ۹ سال گذشته.اون روز حاصر نبودم دست مامانمو ول کنم.یعنی اصلا نمی رفتم قاطی بچه ها.اون موقع ها خیلی خجالتی بودم.یعنی الانشم هستما ولی نه به اندازه اون موقع.چقدر اون روز گریه کردم وقتی می خواستم از مامانم جدا شم و برم تو کلاس.معلم سال اول ابتدایی خانم سپهر بود.از اون موقع دیگه خبری ازشون ندارم.در عرض یه چشم به هم زدن سال اول تموم شد و رفتم دوم.تو سال دوم بود که دانش آموز نمونه شدم.اون موقع درست حسابی نمی فهمیدم یعنی چی.به هر حال نمونه شده بودم دیگه واسه همینم آقای سعادت که مدیر مدرسه بود منو یه بار برد تو اتاقش با هم چایی خوردیم.خیلی با مزه بود.الان دقیقا یادمه که اون روز چیا بهم گفت.ولی خدایی کر کره خندس وقتی آدم بره تو اتاق مدیر باهاش چایی بخوره.سال دومم تموم شد.اون موقع چون خونمون عوض شد منم مدرسم عوض شد.رفتم یه مدرسه دیگه.سال سوم معلممون خانم فرزانه بود.یه نوه داشت اسمش تناوش بود.هر بحثی می شد سر کلاس ایشون یه ربطیش میدادند به نوشون.حتی یه بارم آوردنش سر کلاس.اون موقع عزیز دردونه کلاس علیرضا بود.من درسم از اون بهتر بودا ولی اون پیشه خانممون خیلی عزیز تر بود.یادش یه خیر چه حرفایی پشت سر علیرضا و تناوش در آوردیم. می گفتیم خانم می خواد نوشو قالب کنه به علیرضا(نمی دونم این قالب با قافه یا غین).بعد رفتم چهارم خانم ارشادی معلممون بودند.ایشون هم یه پسر داشتن به اسم فرزاد که دندونپزشک بود.حدود ۲ ۳ هزار بار این رو گفتن که پسرشون دندونپزشکه.سال چهارم بود که خیلی شیطون شدم. واسه همین خانم خواجه نصیری که معلم هنر بودند نمره مستمر ترم اول منو دادن ۱۹.با اینکه پایانی ۲۰ شدم ولی در کل هنر ۵/۱۹ که باعث شد معدلم ۲۰ نشه.همین مساله باعث شد که من قاطی کنم.تا آخره سال یه بلاهایی سرشون آوردم که جرات نکردن ترم دوم بهم ۲۰ ندن.خدایی خیلی نامردی بود که تو مدرسه غیر انتفاعی که نمره ها رو کیلویی به بچه خنگا می دادن ایشون این کارو بکنه.خلاصه سال چهارم هم تموم شد.اوایل سال پنجم بود که می دونستم آخرین ساله که اینجام و باید بیشتر تلاش کنم هم واسه امتحان نهایی و هم واسه اینکه تو آزمون ورودی مدرسه های خوب قبول بشم.وقتی رفتم امتحان علامه حلی یا همون تیزهوشان رو بدم زیاد برام جدی نبود.امتحانش یه جوری بود.آدم نه می تونست بگه خوب داده  نه می تونست بگه بد داده هر جوری بود یه روز که مامانم اومد مدرسه دنبالم بهم گفت که صبح تو اینترنت دیده که قبول شدم.خیلی خوشحال نبودم.واسه اینکه از مدرسمون فقط من قبول شده بودم.دوست نداشتم از دوستام جدا شم. به هر ترتیبی بود مرحله دومم قبول شدم.اینجا نقطه آغازه بد بختیه اینجانب بود.چون پدر و مادر گرامیه بنده هر جا نشستن گفتن این شایان تیزهوشه و اینا.هنوزم که هنوزه همه فکر می کنن من نابغم!!!!!!!!!!!!! ۳ سال راهنمایی هم با خاطراته تلخ و شیرینی که داشت گذشت.چیزی که هیچ وقت یادم نمیره اینه که ساله دوم آقای احمدی(حسن) معلم هندسه من رو به خاطر یک خنده ی بیجا با یک ضربه آبدلیاچگی از کلاس پرت کردند بیرون.عجب روزی بود.خلاصه اومدیم اول دبیرستان.وقتی راهنمایی بودم همش دوست داشتم برم دبیرستان چون فکر می کردم اون موقع دیگه خیلی بزرگ شدم.ولی الان اصلا یه همچین حسی ندارم.به قوله مامانم فقط سن و هیکلم بزرگ شده ولی از نظر عقلی همون شایان کوچولو موندم!سال اولم خاطراته خاص خودشو داشت.ولی خدایی هر چی معلم زاقارت(دور از جون شما) بود انداختن به این کلاسه ما.آقایان خ.... و ر..... گل سر سبدشون بودند.حالا هم میرم دوم دبیرستان.سال دیگه همین موقع می شینم براتون از خاطراته سال دوم می نویسم.۵۰ سال دیگه هم ممکنه پسر من یه وبلاگ بزنه توش بشینه خاطره بنویسه!به هر حال امیدوارم همه سال تحصیلی خوبی داشته باشند.چه اونایی که میرن مدرسه چه اونایی که میرن دانشگاه چه معلما و چه استادا...

موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 13:39  توسط شایان | 

سلام سلام سلام سلام سلام !!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو این پست می خوام یه ذره درباره دوستان بنویسم.یعنی درباره خصوصیات اخلاقی اینا.آرین هم چند وقت پیشا این کارو کرد.حالا من می خوام نظراته خودمو بنویسم!!!!!!!!

لطفا فقط به کسی بر نخوره...

امیررضا: دو رو(البته خودش می گه ۱۰۰۰ رو)-وقتی از آدم یه خواسته ای داره قیافشو مظلوم می کنه-مهربون-به سوالاته فلسفی هم علاقه خاصی داره مخصوصا زنگ زبان وقتی داریم فیلم می بینیم-درس خون-تلویزیونشون کانال ۳ رو نمی گیره-تا حالا تو عمرش فوتبال ندیده!

آرین: بامرام- با همه دوسته-خدای کامپیوتر و برنامه نویسی-علاقه مند به موسیقی رپ-دوست جون جونیه لهراسپ-از اشکان و  سهیل بازی هم خوشش نمیاد-از بچگی علاقه مند به فیزیک-از بایرن مونیخ خوشش می یاد-متاسفانه بعصی وقتا امیررضا بازی در میاره-علاقه مند به دریا و خیابان خزر-پارکور!

اشکان:کمی تا قسمتی لوس-علاقه مند به کفش TIGER و پیژامه-زیدان رو پسر خاله خودش می دونه-معمولا وقتی یه جا میریم دوست داره گم بشه تا ما دنبالش بگردیم-امسال می خواد شاگرد اول بشه(ما نیز امیدواریم)-از مدل های موی کاکل دار هم خوشش می یاد!

امیر عباس(داداشه اشکان):با مزه تر از خود اشکان-مدل موهاشم قشنگ تر از خود اشکان-با هوش تر از خود اشکان(اشکان جان یاد بگیر)!!

امیر حسین(ملقب به کیقب):از بچه های خوف کانون زبان ایران-بچه ناف تجریش-خوش اخلاق-کار درست-NOKIA 3220 با قاب لیزری

سهیل:چاق-خرسه مهربون-باهوش ولی خیلی تنبل-تنها دانش آموز شاغل دبیرستان علامه حلی-از بچگی تو بازار بزرگ شده-یوونتوسیه دو آتیشه(ایول)-از هیچکی خجالت نمی کشه!!!!!

علی:دور بازوش اندازه قده منه-دوست جون جونیه نوید صیامی-فوتبالو از زمینای خاکی و با توپ پلاستیکی شروع کرده تا به اینجا رسیده(بر گرفته از سخنان علی پروین)-اگه یه توصیحاتی در مورده بهراد هم بده خوشحال میشیم!

آقای میرزایی(MM):خونسرد-مهربون-آنتی جوراب-Harley Davidson-تا حالا هیچکدوم از بچه ها افتخار نشستن ترک موتورشون رو نداشتن-آنتی یوونتوس-پرسپولیسی دو آتیشه(ابو مسلم ضد فوتبال)-خاکی

FMATKHENROIAE(اگه مردید حروفه در هم ریخترو مرتب کنید):مهربون-بزرگ-بزرگوار-خدای ریاضی(از عنفوان کودکی)-دانش آموز نمونه-آنتی زیست و آنتی فلسفه-انگشت زخمی-علاقه مند به کوچولوها-فربد!!!!!!!!

آقای قربانی:آنتی آدامس-آنتی مته-خاکی-از من خیلی تعریف می کنن(خجالت ندید من رو آقا)-اگه خودشون می خواستن نمره بدن به من ۲۰ می دادن به مته ۱۳!!!!!!!

آقای عمو زاده:بدون شرح!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیربد:METAL-امیر حسین فرجی-علاقه مند به President Nejad!

Nدوز:یوونتوسی-چاق-لووووووووووووووووووووووووووووووووس-منو که میبینید الان به این روز در اومدم به خاطره اینه که دو سال با ایشون هم سرویسی بودم!

آقای مسافر:مسافره شهره غمی ... غریبی مثله خودمی!

***

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:59  توسط شایان | 
سلام!!!!!!

ببخشید هوس کردم زود به زود آپ کنم...

می خوام یه داستانه کوچیک بنویسم...دیروز تو یه کتاب خوندم... خیلی به نظرم جالب اومد:

لیوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شده بود.باید نیکی رو به شکل عیسی و بدی رو به شکل یهودا(یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر می کرد.کار رو نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت.

سه سال گذشت.تابلو شام آخرتقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.مسوول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روز ها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند.چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی و گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشم هاش رو باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام!

داوینچی شگفت زده پرسید:کی؟

-سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم زندگی پر از رویایی داشتم و هنر مندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم! 

.

.

.

بعد نویسنده نتیجه می گیره که : نیکی  و بدی یک چهره دارند همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.

                                                                                        بر گرفته از : شیطان و  دوشیزه پریم 

                                                                                         نویسنده:پایولو کویلیو 

امیدوارم خوشتون اومده باشه...شایان!

                                                                                          

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:11  توسط شایان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ توسط یک وبلاگ نویس مجرب و کار آزموده و 16 ساله اداره می شود.
شایان...

نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
یوونتوس
درد دل... دفترچه خاطرات
نگهبان شب
هاتف
ستاره
MM
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM