![]() |
![]() |
|
|
پیش نیاز:قسمت اول!
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.یه روز هوشنگ داشت تلویزیون نیگا! می کرد. از قضا تلویزیون از اون برنامه های مسخره همیشگی داشت!!! حوصلش سر می ره و از خونه می زنه بیرون!!!! همینجور که داشت فکر می کرد کجا بره از علاقه ی زیادی که نسبت به زیست شناسی پیدا کرده بود و تقریبا یه زیستی پلشت شده بود تصمیم می گیره بره باغ وحش!!!!!!!!!!!!! سواره تاکسی می شه.آقای راننده صدای ضبطو تا آخر زیاد می کنه: واویلا واویلا واویلا واویلا!!!!!!!!!!!!!!!!!! -هوشنگ: آقا می شه یه ذره صداشو کم کنین! -راننده:بیشین بینیم بابا کوچولو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هوشنگ تقریبا کر شده بود.تحمل می کنه تا می رسه به باغ وحش. -هوشنگ:آقا پیاده می شم. صدای هوشنگ به راننده نمی رسید. -هوشنگ(داد میزنه):آقا پیاده میشم . -راننده:خوب بابا چرا داد می زنی! هوشنگ:بفرمایید.(کرایه رو می ده) یه ۲ ساعتی تو باغ وحش دور می زنه و بر می گرده خونه.شامش رو می خوره و می ره تو رختخواب تا بخوابه. داشت پیشه خودش فکر می کرد: خوانندگی هم خوبه ها فکرشو بکن معروف می شم DJ HOUSHANG!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فردا تو مدرسه: -هوشنگ:خانوم DJ یعنی چی؟ -خانوم معلم:نمی دونم از این جلف بازیاست که تازه مد شده!! -هوشنگ و کل کلاس: دوووووووووووووو هووووووووووووووووو هوووووووووووووووووووووو !!!!!!!!!!! -خانوم معلم:ساکت ببینم!!!! هوشنگ ببین چه جوری کلاسو به هم می ریزی!!! از اینجا بود که هوشنگ استعداد خود را در موسیقی پیدا کرد. این داستان جذاب ادامه خواهد داشت...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:35 توسط شایان |
|
|
هوشنگ یه پسر ۷ ساله متولد ۱۹ اسفند ۱۳۷۷ در شهر فاخ آباد است. از بچگی شیطون بود و از دیواره راست بالا می رفت. یه خواهره ۲ ساله هم داره. هم اکنون در کلاس اول دبستان درس می خونه.
۲۳ مهر ۸۴: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه روز از سر کنجکاوی آقا هوشنگ انگشتشو تا ته می کنه تو دماغش!!!!! تا ببینه اون تو چه خبره... از قضا بخاطر شدت فشار اون تو متاسفانه یکی از مویرگهای دماغش پاره میشه و از بینی مبارکش خون سرازیر میشه.می دوه تا بره دست و صورتشو بشوره ولی مامانش می بینتش: -مامان هوشنگ:چی شده؟؟؟ آخ آخ... چی شده؟؟؟ -هوشنگ:هیچی بابا! -مامان هوشنگ: هیچی چیه؟ میگم چی شده پسر؟؟؟ -هوشنگ:داشتم تو کوچه با بچه ها فوتبال بازی می کردم توپ خورد تو دماغم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! -مامان هوشنگ:برو برو دستو صورتتو بشور تا همه جارو خونی نکردی. خلاصه هوشنگ می ره خودشو تمیز میکنه و... شب می شه و بابای هوشنگ میاد خونه: در حال شام خوردن: -هوشنگ:بابا آدم دماغ می خواد چیکار؟ -بابای هوشنگ:واسه نفس کشیدن. -هوشنگ:فقط واسه نفس کشیدن؟؟؟؟؟ -بابای هوشنگ:چه می دونم الان چه وقته این سوالاست!!! -هوشنگ:اون چیزای سبز چیه تو دماغ آدما؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بابای هوشنگ که عصبانی شده بود و نمی دونست چی بگه گفت:پسر غذاتو بخور بعدآ می فهمی! ... ۲۴ مهر ۸۴: تو مدرسه از کل بچه ها اون سوالو پرسید ولی کسی جوابه درست و حسابی بهش نداد! سر کلاس: -هوشنگ:خانوم اجازه!اون چیزای سبز چیه تو دماغ آدما؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! -خانوم معلم:وقتی آدم نفس می کشه بینی باعث می شه که... خلاصه خانوم معلم کل زنگو داشت درباره اون چیزای سبز با بچه ها حرف میزد!!!!!!!(چه بحثه شیرینی)! هوشنگ که از اینکه یه چیزی یاد گرفته بود خیلی خوشحال بود شب واسه مامانو باباشو خواهرکوچولوش! همه اون چیزایی که خانوم معلم بهش گفته بود رو بازگو کرد!!!!!!!!!!!!!!!! از اینجا بود که هوشنگ علاقه زیادی به درسه زیست پیدا کرد! ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:8 توسط شایان |
|
|
چیزی تا پایانه امتحانا نمونده...(مشقیه)!!
امیدوارم همه امتحانا رو به خوبی پشت سر گذاشته باشید...(مشقیه)!!!! ۵ شنبه هم باید برم امتحانه سخت و طاقت فرسای شیمی رو بدم(قابل توجه همه کسانی که این ۵ شنبه امتحان دارن:مشقیه...)! اصلا کلا زندگی مشقیه...!!!!!! اگه نمره هاتون خوب نشد(گند زدید) مشقیه...! تولد سهیل هم مبارک!(این قسمت مشمول قانون نیست). معما(این قسمت برگرفته از وبلاگ یکی از دوستان است)!!!!!!!!!!: سه تا چیز بگین که مشقیه... هر کی نگه مشقیه...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 20:37 توسط شایان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ توسط یک وبلاگ نویس مجرب و کار آزموده و 16 ساله اداره می شود.
شایان... |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
یوونتوس درد دل... دفترچه خاطرات نگهبان شب هاتف ستاره MM |
|
RSS
|