تبليغاتX
تعطیلات... - به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست
سلام

الان که این پست رو می نویسم یه هفته مونده...یه هفته مونده به آغاز سال تحصیلی ۸۵-۸۶ . دوباره باید صبح ها زود از خواب پاشیم بریم به مدرسه. مدرسه جایی که می ریم درس به خونیم تا شاید در آینده یه آدم مفیدی شدیم. خدا رو چه دیدی یه وقت دیدی ما هم یه دکتری مهندسی چیزی شدیم.این آرزوی هر کسی می تونه باشه...من الان تقریبا ۱۶ سالمه.این ۱۶ سال عین برق اومد.روزا خیلی سریع سپری می شه.یادش بخیر ۹ ساله پیش بود که یه روز مونده به اول مهر که داشتم می رفتم اول ابتدایی با مامانم رفتیم مدرسه واسه جشن شکوفه ها.الان که عکسای اون روز و می بینم خندم می گیره که چقدر کوچولو بودم. انگار همین دیروز بود. باورم نمی شه که ۹ سال گذشته.اون روز حاصر نبودم دست مامانمو ول کنم.یعنی اصلا نمی رفتم قاطی بچه ها.اون موقع ها خیلی خجالتی بودم.یعنی الانشم هستما ولی نه به اندازه اون موقع.چقدر اون روز گریه کردم وقتی می خواستم از مامانم جدا شم و برم تو کلاس.معلم سال اول ابتدایی خانم سپهر بود.از اون موقع دیگه خبری ازشون ندارم.در عرض یه چشم به هم زدن سال اول تموم شد و رفتم دوم.تو سال دوم بود که دانش آموز نمونه شدم.اون موقع درست حسابی نمی فهمیدم یعنی چی.به هر حال نمونه شده بودم دیگه واسه همینم آقای سعادت که مدیر مدرسه بود منو یه بار برد تو اتاقش با هم چایی خوردیم.خیلی با مزه بود.الان دقیقا یادمه که اون روز چیا بهم گفت.ولی خدایی کر کره خندس وقتی آدم بره تو اتاق مدیر باهاش چایی بخوره.سال دومم تموم شد.اون موقع چون خونمون عوض شد منم مدرسم عوض شد.رفتم یه مدرسه دیگه.سال سوم معلممون خانم فرزانه بود.یه نوه داشت اسمش تناوش بود.هر بحثی می شد سر کلاس ایشون یه ربطیش میدادند به نوشون.حتی یه بارم آوردنش سر کلاس.اون موقع عزیز دردونه کلاس علیرضا بود.من درسم از اون بهتر بودا ولی اون پیشه خانممون خیلی عزیز تر بود.یادش یه خیر چه حرفایی پشت سر علیرضا و تناوش در آوردیم. می گفتیم خانم می خواد نوشو قالب کنه به علیرضا(نمی دونم این قالب با قافه یا غین).بعد رفتم چهارم خانم ارشادی معلممون بودند.ایشون هم یه پسر داشتن به اسم فرزاد که دندونپزشک بود.حدود ۲ ۳ هزار بار این رو گفتن که پسرشون دندونپزشکه.سال چهارم بود که خیلی شیطون شدم. واسه همین خانم خواجه نصیری که معلم هنر بودند نمره مستمر ترم اول منو دادن ۱۹.با اینکه پایانی ۲۰ شدم ولی در کل هنر ۵/۱۹ که باعث شد معدلم ۲۰ نشه.همین مساله باعث شد که من قاطی کنم.تا آخره سال یه بلاهایی سرشون آوردم که جرات نکردن ترم دوم بهم ۲۰ ندن.خدایی خیلی نامردی بود که تو مدرسه غیر انتفاعی که نمره ها رو کیلویی به بچه خنگا می دادن ایشون این کارو بکنه.خلاصه سال چهارم هم تموم شد.اوایل سال پنجم بود که می دونستم آخرین ساله که اینجام و باید بیشتر تلاش کنم هم واسه امتحان نهایی و هم واسه اینکه تو آزمون ورودی مدرسه های خوب قبول بشم.وقتی رفتم امتحان علامه حلی یا همون تیزهوشان رو بدم زیاد برام جدی نبود.امتحانش یه جوری بود.آدم نه می تونست بگه خوب داده  نه می تونست بگه بد داده هر جوری بود یه روز که مامانم اومد مدرسه دنبالم بهم گفت که صبح تو اینترنت دیده که قبول شدم.خیلی خوشحال نبودم.واسه اینکه از مدرسمون فقط من قبول شده بودم.دوست نداشتم از دوستام جدا شم. به هر ترتیبی بود مرحله دومم قبول شدم.اینجا نقطه آغازه بد بختیه اینجانب بود.چون پدر و مادر گرامیه بنده هر جا نشستن گفتن این شایان تیزهوشه و اینا.هنوزم که هنوزه همه فکر می کنن من نابغم!!!!!!!!!!!!! ۳ سال راهنمایی هم با خاطراته تلخ و شیرینی که داشت گذشت.چیزی که هیچ وقت یادم نمیره اینه که ساله دوم آقای احمدی(حسن) معلم هندسه من رو به خاطر یک خنده ی بیجا با یک ضربه آبدلیاچگی از کلاس پرت کردند بیرون.عجب روزی بود.خلاصه اومدیم اول دبیرستان.وقتی راهنمایی بودم همش دوست داشتم برم دبیرستان چون فکر می کردم اون موقع دیگه خیلی بزرگ شدم.ولی الان اصلا یه همچین حسی ندارم.به قوله مامانم فقط سن و هیکلم بزرگ شده ولی از نظر عقلی همون شایان کوچولو موندم!سال اولم خاطراته خاص خودشو داشت.ولی خدایی هر چی معلم زاقارت(دور از جون شما) بود انداختن به این کلاسه ما.آقایان خ.... و ر..... گل سر سبدشون بودند.حالا هم میرم دوم دبیرستان.سال دیگه همین موقع می شینم براتون از خاطراته سال دوم می نویسم.۵۰ سال دیگه هم ممکنه پسر من یه وبلاگ بزنه توش بشینه خاطره بنویسه!به هر حال امیدوارم همه سال تحصیلی خوبی داشته باشند.چه اونایی که میرن مدرسه چه اونایی که میرن دانشگاه چه معلما و چه استادا...

موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 13:39  توسط شایان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ توسط یک وبلاگ نویس مجرب و کار آزموده و 16 ساله اداره می شود.
شایان...

نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
یوونتوس
درد دل... دفترچه خاطرات
نگهبان شب
هاتف
ستاره
MM
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM